عبدالله مستوفى
445
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
تعبيرى قائلند . شرع ما كه از روى گفتهء بزرگان دين ما اتخاذ شده است ، در اين باب هم حد وسطى قائل شده ، بين اضعاف و احلام و روياى صادقه فرق گذاشته قسمت اول را باطل و قسمت دوم را با تعبير و در زندگانى آيندهء شخص مؤثر دانسته ولى درهرحال خواب را حجت قرار نداده است . من در زندگى خود خوابهائى ديدهام و تعبيراتى از آنها كردهام كه اكثر مطابق با واقع بوده است . از جمله در زمستان اين سال شبى خواب ديدم باغى در بيرون شهر از رضا قلى خان آقاى رضا قلى قديمى پسر مشار السلطنه كه در ادارهء ماليات مشغول خدمت بود ، خريدارى كرده و براى تماشاى اين باغ رفتهام . اين باغ به شكل دائرهء هندسى و دورهء ديوار آن درختهاى كاج رسيده دارد . در خيابانهاى آن درختهاى ميوهدار كاشته شده و باقى آن قطعاتى است كه براى صيفىكارى مهياست . يكى از محسنات اين باغ نزديكى آن بگار راهآهن عمومى ايران ( ؟ ) است در صورتى كه اينوقت ايران راهآهنى غير از راه شاه عبد العظيم نداشت كه گار عمومى داشته باشد . نظرم نيست كه بنائى در آن ديده باشم ، معهذا از باغبان پرسيدم آشپزخانهء اين باغ كجاست ؟ مرا بآشپزخانهاى دلالت كرد كه گذشته از اجاقهاى معمولى ، فرهم داشت . من براى امتحان از كشش فر ، گفتم در آن آتش كردند و براى اينكه بدقت آن را امتحان كرده باشم ، سرم را خم كرده از سوراخ فر بتماشاى شعلههاى آتش كه به سمت دودكش عقب لوله ميشد مشغول گشتم . كلاه نرم بىمقوائى از پوست لوتر بسيار عالى كه در روسيه زمستانها معمول بود بر سر داشتم . يك بزمجه بزرگى از ميان آتش درآمد و خود را از سوراخ بيرون افكند . در همين حال كلاه من از سرم افتاد و بزمجه آن را بنوك خود گرفته بميان آتش برگشت . من عصاى دست خود را چندين بار در ميان آتش جولان دادم ، بزمجه مستأصل شده بيرون آمد درحاليكه كلاه را بدون اينكه هيچ اثر سوختگى و حتى گرد و دود در آن باشد ، بنوك خود دارد و چندين جاى بدنش از ضربههاى عصا مجروح شده است . من عصا را ببيخ گردن او دم لبهء كلاه گذاشتم كه آن را رها كند . حيوان متقلب مثل اينكه فيزيك خوانده است كلاه را با دندانهاى خود ميگرداند كه فشار عصا را به گردن خود تخفيف دهد . من از اين سماجت برآشفتم و پاى خود را به پشت آن گذاشته و دست ديگر خود را به كار انداخته كلاه را گرفتم و كشيدم . گردن حيوان از تنهاش جدا شد بكنار افتاد و من كلاه خود را بسر گذاشته از مطبخ خارج شدم . من از ماه رمضان اين سال ، بواسطهء يك تب سه روز روزه قرض داشتم كه از كوتاهى روزهاى زمستانى استفاده كرده مشغول اداى قرضم شده بودم . در يكى از اين سه شب بود كه وقتى براى خوردن سحرى از خواب برخاستم ، اين خوابرا ديده بودم و طبعا مثل هر مسلمان چندين بار لا حول گفتم . خانم مستوفى كه براى كمك بتدارك سحرى بيدار شده بود ، از سبب و حولهاى من پرسش كرد . گفتم خوابى ديدهام با كسى منازعهاى خواهم كرد كه فيروزى نصيب من خواهد شد خودم ميدانم كه با بلژيكيهاست . صبح بواسطهء روزهدارى قدرى ديرتر باداره آمدم ، مير محمد حسين خان دستور تقسيم كاريرا كه بين اعضاى درجه سوم قسمت شده و از من و معاونم دو ماشين اصلاح و امضاء ساخته